ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٢   کلمات کلیدی:

ایمن فاکس انگلیسی در مقاله ای می نویسد:

خیلی سال قبل وقتی برای نخستین بار پا به آمریکا گذاشتم، چیزهایی در آنجا دیدم که هرگز ندیده بودم؛ مانند سلف سرویس.

روز دوم یا سوم حضورم در آمریکا بود. نزدیک ظهر بود که برای خوردن نهار وارد یک رستوران شدم و طبق معمول پشت میز نشستم و منتظر ماندم تا گارسون برای گرفتن سفارش غذا بیاید. بعد هم طبق عادت کتابی را که همراهم بود باز و شروع به خواندن کردم . نزدیک به پنج دقیقه گذشت اما از گارسون خبری نشد. چیزی نگفتم و نگاهی به چند مشتری تازه وارد انداختم و دوباره رفتم توی کتاب.

این بار بیشتر از ده دقیقه گذشت، تعجب کردم که چرا کسی برای پذیرایی نمی آید؟ موقعی که دیدم چند نفر که پس از من وارد رستوران شده اند مشغول غذا خوردن هستند عصبانی شدم و رو به یکی از مشتری ها گفتم:« در کشور شما نوبت معنایی ندارد؟ اصلاً چرا کسی نمی آید از من سفارش غذا بگیرد؟»

مرد لبخند تمسخرآمیزی زد و ماجرای « سلف سرویس» را برایم توضیح داد. چقدر خجالت کشیدم بماند، بی اختیار با خودم گفتم: زندگی هم یک « سلف سرویس» است ، فرصتهای متعددی برای همه وجود دارد، بعضی ها به سراغ موقعیت های آسان می روند، برخی دیگر فرصت های مشکل را انتخاب می کنند، هر دو جماعت هم خوشبخت می شوند ، یکی کمتر و دیگری بیشتر، در این کسانی بازنده اند که منتظر میمانند تا گارسون زندگی به سراغشان بیاید و آنها را خوشحال کند، در حالی که فقط دارند عمرشان را تلف می کنند.