عشق. ازدواج
ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱   کلمات کلیدی:

روزی در کلاس فلسفه استادی دانا و باهوش مشغول توضیح دادن درباره عشق و ازدواج بود. کلاس که تمام شد یکی از شاگردها به سراغ فیلسوف پیر رفت  و پرسید:« استاد با یک مثال ساده برایم توضیح دهید که عشق و ازدواج یعنی چی؟»پیره دانا فکری کرد و به شاگردش گفت:« به گندمزار برو و پردانه ترین خوشه گندم رابیاور، اما به یاد داشته باش در هنگام عبور از گندم زار حق نداری به عقب برگردی تا خوشه ای را که قبلاً دیده ای بچینی!»شاگرد جوان به گندمزار رفت و پس از چند ساعت دست خالی برگشت . فیلسوف پیر پرسید:«پس چه شد؟» شاگرد با حسرت جواب داد:« هرچه در گندمزار جلوتر می رفتم خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید یافتن پرپشت ترین خوشه، تا انتهای گندمزار رفتم، غافل از اینکه هرچه به انتهای گندمزار نزدیک می شدم، خوشه ها کم پشت تر می  شدند!» پیرمرد سری تکان داد و گفت:« حال به گلستان برو و زیباترین شاخه گل را بیاور، باز هم یادت باشد حق برگشتن به عقب را نداری» شاگرد جوان اطاعت کرد و به گلستان رفت و این بار چند دقیقه بیشتر طول نکشید  که با یک شاخه گل معمولی برگشت. بعد هم در مقابل سوال استاد گفت:« چون تجربه گندمزار را داشتم ، اولین گل قشنگی را که دیدم انتخاب کردم، چیدم و آوردم...»

فیلسوف پیر خندید و گفت:«عشق و ازدواج یعنی همین...، کسی که در عشق شکست بخورد، چشمانش طوری باز می شود که در ازدواج دچار وسواس نشود!»