در ایوان خیال
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۱   کلمات کلیدی:

خدایا،تمام سنگریزه های دنیا را یکی یکی به طرف شیطان پرتاب میکنم.دوست دارم فقط تو مقیم قلب من باشی و حرفهایم را فقط به تو بگویم.

خدایا، گاهی نه پنجره ی دارم و نه جاده ای و نه رودخانه ای و نه حتی چند بوسه کوچک تا به سراغت بیایم. گاهی هوا پر از کلمه و دورو برم لبریز از نور و پرنده می شود.اما افسوس که بالی بر شانه هایم ندارم.

خدایا، آرزو می کنم که گل بنفشه ای باشم کنار یکی از جویبارهای بهشتی و یا دریا که همه نامهای تو را بلد است و می تواند درباره دستهای تو با نسیم ناشناس گفتگو کند. 

خدایا، من عاشقی خسته ام که هر روز در ایوان خیال می نشینم و گیسوان خیس باران را شانه می زنم.من از ابریشم های قرمز و کتانهای نقره ای ، شالی برایت بافته ام و بی آنکه فرشتگانت با خبر بشوند آن را به تو تقدیم میکنم.

خدایا، نمی دانم صدایم ، صدای نحیف و لاغرم از میان این همه ستاره و سیاره میگذردو به بارگاه نورانی تو میرسد یا نه.آیا مرا این  پایین میان علفهای هرز و سنجاقک های رنگارنگ و لیموزاران انبوه میبینی؟

خدایا، نمیدانم در آغوش مهربان تو جایی برای من هست؟ آیا می توانم مشق هایم را چون کودک بازیگوش به تو نشان دهم و بیمی از جریمه نداشته باشم؟آیا میتوانم از باغ های رودبار برایت زیتون بچینم و از کوهستان دماوند کاسه ای برف بیارم؟

خدایا، ای که همه باغ های دنیا با یک اشاره تو بیدار می شود و حتی سنگها را می توانی به گلی سرخ تبدیل کنی، ای که هر روز هزاران خورشید در چشمان تو به دنیا می آیند و اگر یک لحظه پلکهایت را باز نکنی، جهان برای همیشه تاریک خواهد ماند ، آیا میتوانم سرم را بالا بگیرم و ستونهای آسمانت را بشمارم و نام کوچکم را روی دیوار ملکوت بنویسم؟