کربلا
ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٧   کلمات کلیدی:

راستش همه چیز یه دفعه شد انگار قرار بود بهم یه خبری بدن بهم بگن قراره یه جایی بری، وقتی شنیدم فکر کردم شوخی بود فکر کردم دارن سر به سرم می ذارن

اما نه همه چیز حقیقی بود همه چیز راست بود من مسافر کربلا بودم وقتی برادرم این خبر خوب رو بهم داد انگار دنیا رو بهم داده بودم می خواستم یه جایی برم که همیشه تو عکسا دیده بودم همیشه شوق اینو داشتم که اسمشو شنیده بودم اما این دفعه می خواستم همه چیزو واقعی لمس کنم. همه چیزو از نزدیک ببینم.

بلاخره همه چیز دست به دست هم داد و من عازم سرزمین کربلا شدم.یه جایی که زبان از توصیف اون قاصر هست . اصلا انگار خودت نیستی . وقتی چشمم به شش گوشه امام حسین افتاد ، وقتی کف العباس رو دیدم ، وقتی مقام علی اصغر و وقتی تل زینبیه رو ناخوداگاه اشکم جاری شد انگار خواب بودم انگار تو رویا بودم. وقتی چشمم به گنبد طلایی مولا علی افتاد انگار خواب میدیدم. همه چیز برام جای شگفتی داشت. برای همه دعا کردم دعا کردم تا هرکی که دوست داره قسمتش بشه و بره اونجا زیارت.

دوستای عزیز من رو بابت وفقه طولانیم ببخشید. یه مدت نبودم تازه الان که دارم وبلاگ رو آپ میکنم نزدیک 15 ساعته که از کربلا اومدم.امیدوارم من رو ببخشید و امیدوارم که این سفر قسمت همه آرزو مندان بشه.

موفق باشید.

التماس دعالبخند