باد خنک
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٥   کلمات کلیدی:

روزی مردی از شهری دیگر آمد و مهمان خانه دوستش شد و شب را هم آنجا ماند. صاحبخانه برای اینکه او راحت بماند زن و فرزندانش را به خانه مادر بزرگ برد. اواخر شب بود که با قطع برق ، فضای اتاق کاملا تاریک شد و کولر هم خاموش شده بود، گرمایی غیر قابل تحمل فضا را پر کرد. مرد میهمان سعی کرد در آن تاریکی پنجره را باز کند تا هوای خنک به داخل بیاید، اما وقتی متوجه شد که پنجره ها قفل است و کلید هم ندارد ، از روی ناچاری یکی از شیشه ها را شکست تا قدری باد خنک به داخل بیاید، کارش نتیجه داد و حالا دیگر احساس گرما نمی کرد، تا صبح به راحتی خوابید، اما صبح وقتی بیدار شد، دید که اشتباهی شیشه کتابخانه را به جای شیشه پنجره شکسته است. به باد خنک دیشب فکر کرد و تازه متوجه معنی تلقین شد.