یاد
ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٢   کلمات کلیدی:

صبح که ازخواب بیدار شد، از پنجره به بیرون نگاه کرد. هوا آفتابی بود. در ختان شکوفه کرده بودند. یاد کودکی اش افتاد. خودش را در آیینه تماشا کرد. حسابی پیر شده بود. آهی کشید و گفت:

-کاش من هم یک شکوفه بودم. یک شکوفه ریبا. ناگهان بادی وزید. شاخه ها تکان خوردند و بعضی شکوفه ها بر زمین ریختند. لبخندی زد و زیر لب زمزمه کرد: همه یک روز از شاخه بر زمین می افتیم.