نامه
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٩   کلمات کلیدی:

همه اهالی روستای باباپور - در نزدیکی بمبئی می دانستند که «سان جی» عاشق دختر کدخدا «رزوا» میباشد، اما کدخدا که دوست داشت دامادی ثروتمند نصیبش شود به «سان جی» جواب منفی داد «سان جی »همچنان امیدوار بود که دوست دوران کودکی اش «جلانو» که سالها قبل به شهر رفته و حالا به عنوان پزشک به روستای باباپور برگشته بود به خواستگاری «رزوا »رفت که البته کدخدا بلافاصله موافقت کرد اما وقتی «جلانو »از خانه کدخدا خارج شد مادر «سان جی» به در خواست پسرش به سراغ «جلانو »رفت و به او گفت که دوست دوران کودکی اش عاشق «رزوا» است و... و قضیه بی پولی پسرش را هم گفت از فردای ان روز« سان جی »که خجالت می کشیدبا دوست قدیمی اش روبرو شود ، دورادور «جلانو »را زیر نظر داشت و موقعی که دید «جلانو »هنگام غروب دور از چشم مردم روستا نامه ای را به دختر کدخدا، طوری خشمگین شد که در دل تاریکی و از پشت با تفنگ شکاری «جلانو» را به قتل رساند و جنازه اش را داخل چاهی انداخت و به خانه رفت.

اما دقیقه ای نگذشته بود که «رزوا »با خوشحالی به نزد او آمد و گفت: «سان جی، تو باید به داشتن دوست با معرفتی مثل «جلانو »افتخار کنی، او یک ساعت قبل نامه ای به من داد که در آن نوشته بود ، به خاطر تو از من میگذره ، در ضمن یک چک ده هزار روپییه ای هم داخل نامه گذاشت تا تو بتونی پدرم رو راضی کنی و ....»

« سان جی» اما انگار مغزش از کار افتاده بود.