هدیه پدر
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٧   کلمات کلیدی:

آن روز « الفرد» با معدل عالی از دانشکده حقوق فارغ التحصیل شده بود حالا نوبت پدرش بو د تا به قولی که به او داده بود ادا کند. دو ماه بود که ماشین اسپرت زیبایی پشت شیشه های یک نمایشگاه ، نظر الفرد را به خودش جلب کرده بود و پسر جوان نیز از پدرش - که وضع مالی خوبی داشت درخواست کرده بو د که به عنوان هدیه فارغ التحصیلی و وکیل شدنش ، آن ماشین را به برایش بخرد ، چرا که می دانست پدرش توانایی خرید اتومبیلی گرانتر را هم دارد و پدرش نیز درخواست او را قبول کرده بود و به او قول خرید را داده بود . بلاخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و« آلفرد» پس از پایان جشن دانشگاه به خانه آمد و یکراست به اتاق پدرش رفت . پیرمرد که چند ماهی می شد به شدت مریض شده بود ، رو به آلفرد کرد و گفت: تو باعث افتخار منی پسرم» بعد هم جعبه ای که اندازه یک کتاب بود به پسرش داد. اما آلفرد وقتی در جعبه را باز کرد و داخل آن یک کتاب مقدس - انجیل- را دید که طلاکوب شده بود ، خشمگین شد و جععبه را در آغوش پدر انداخت و فریاد زد: دروغگو ... تو با این ثروتت برای من انجیل می خری ... تو در حالی کتاب مقدس را به من هدیه می دهی که در آن نوشته دروغ گفتن کار زشتی است. پدر تو دروغگویی»

« آلفرد» با فریاد اینها را گفت و از اتاق خارج شد و چند دقیقه بعد چمدان به دست خانه را ترک کرد.

یک سال و نیم بعد از فارغ التحصیل شدن « آلفرد» می گذشت و او با اینکه کار وکالت را انجام می داد اما وضع مالی خوبی نداشت، چند بار تصمیم گرفته بود به پدرش که در شهر دیگری بود- تلفن بزند اما منصرف شد، تا اینکه خبر سید که پدرش مرده است.

« آلفرد » بنا به وصییت پدر صاحب ثروت عظیم او شده بود ، وارد اتاق شده بود و جعبه چوبی را دید و با حسرت با دیگر آن را باز کرد و کتاب مقدس توی جعبه را بیرون کشید و چشمش به سوئیچ و سند اتومبیل اسپرت افتاد- که ته جعبه خاک گرفته بود- اشک به چشمانش جاری شد.