بخاری هیزمی
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳   کلمات کلیدی: هیزم ،هاکان ،سرما ،یورو

«یعقوب خان» یکی از تجار استانبول بود که جز یک پسر هیچ کس را نداشت، اما هیچ وقت با پسرش که نام او «هاکان» بود بیرون نمی رفت، چرا که «هاکان» نوجوان دوازده ساله معلول جسمی بود و هنگام راه رفتن دست و پایش طوری تکان می خورد که باعث خنده دیگران می شد. «یعقوب خان» فقط اجازه می داد «هاکان» شبها یک ساعت از خانه بیرون برود ، هر بار هم به او یک یورو می داد تا هرچه دوست دارد برای خودش بخرد ، اما «هاکان» به پدرش گفته بود می خواهد پولهایش راجمع کند تا ماشینی که هفت هزار یورو قیمت دارد بخرد! سالها گذشت و هاکان به بیست سالگی رسید و پدرش نیز بسیار ثروتمند شده بود اما پدر همچنان با پسرش مثل یک غریبه زندگی می کرد ،تا یک شب زمستانی وقتی یعقوب خان به خانه رسید ، آنقدر سردش بود که به پسرش گفت« من سردمه که نمیتونم بخاری هیزمی را روشن کنم تا من لباسم رو عوض میکنم بخاری را روشن کن فقط زود باش که دارم یخ میزنم پسرجان»

«هاکان» از جابرخاست و بیرون رفت یعقوب خان هم در اتاقه خودش لباسهایش را عوض کرد و برگشت داخل هال دید شعله ای آبی از بخاری هیزمی بلند شده و اتاق حسابی گرم است پدر کنار بخاری نشست و رو به پسرش گفت:  «چطوری به این سرعت تونستی هیزمها رو روشن و این آتش رو مهیا کنی؟»

«هاکان» با معصومیت پاسخ داد «هیزمها به خاطر باران خیس بود اما چون شما سردتان بود دلم سوخت 6480 یورویی را که در این چند سال جمع کرده بودم، جای هیزم ریختم داخل بخاری تا شما گرم بشین! »

یعقوب خان که می دانست پسرش فقط 520 یورو کم دارد تا ماشین محبوبش را بخرد «هاکان» را در آغوش کشید و گریست و گفت «چرا در همه این سالها تورا نمی دیدم»

 

 


چند شاخه گل مریم
ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۸   کلمات کلیدی: خدایا ،مناجات ،دوست ،گل مریم

خدایا، با زرورق شکسته عشق در آبهای شیرین به سوی تو پارو میزنم. نمی دانم کی به تو می رسم و آیا می توانم بوسه ای بر پیراهن فرشتگانت بنشانم یا نه.

خدایا، زیانبار و اشکبار نزدیک خیابان تو ایستاده ام و نمی دانم آیا درهای خانه هایت را به رویم خواهی گشود یا نه. آیا می توانم چند شاخه گل مریم بگیرم و به آغوش تو بازگردم؟!

خدایا، این جاده تنگ و باریک تا کجای کهکشان ادامه دارد؟من در کدام منظومه میتوانم روبروی جبرئیل بنشینم و نشانی عطر محمد«ص» را از او بپرسم؟

خدایا دستهایم خالی تر از بیابانهای سوخته است و چشمهایم بارانی تر از ابرهایی که خویشاوند نزدیک بهارند، روی عرش راه میروم بلکه ستاره ای  در کفم بگذاری.

خدایا،میدانم دنیا را برای من و خودت آفریده ای و دوست داری صدایم را بشنوی و دلت می خواهد حتی یک قدم از تو دور نشوم. می دانم هر روز مشتاقانه نفسهایم را می شماری و عکسم را در برکه ها و چشمه ها تماشا می کنی.افسوس که نگاهم از سقف اتاقم کوچکم بالاتر نمی رود.

خدایا، تا کی اجازه دارم با تو حرف بزنم؟

تا کی صبور و آرام عصیان انبوه مرا تاب می آوری؟تا کی وقت دارم خودم را به قافله دوستانت برسانم؟

خدایا، در چندمین روز آفرینش گل مرا سرشتی که اینگونه به پروانه ها شبیه ام و اگر اراده کنم هفت آسمان در دستم جای می گیرد؟ساعت چند اولین کلمه را بر زبانم گذاشتی که نفسهایم شبیه شعر است؟تا کی اجازه دارم با تو حرف بزنم و کلمه های زخمی ام را به تو نشان بدهم؟

 

 


 
ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٤   کلمات کلیدی:

تو

به من لبخند زدی ؛ دستانم را گرفتی؛

و راه را اغاز کردیم؛ من از خاک جدا شدم؛

تو

مرا بر فراز کوهساران بردی؛

فراسوی رودخانه ها و موجها؛

در سایه سار پل ها و جنگلها؛

و در چشم انداز چمنزاران

من

تازگی و طراوت را نفس می کشیدم

(جیمز ال کانادا)

You

 smiled at me and held my hand and

we began to walk. I was no longer crawling

you took me over mountains past rivers

and streams beneath trees and bridges and

over grassland

I was breathings fresh new air

James L .Canada))


خط فاصله
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٤   کلمات کلیدی:

خط فاصله

سخنان مردی را نقل می کنم

که در مراسم تدفین دوستی سخن می گفت.

او به تاری های حک شده روی سنگ گور اشاره کرد،

از تولد تا مرگ.

I read of a man who stood to speak

At the funeral of a friend.

He referred to the dates on her

Tombstone from thebeginning…

To the end.

ابتدا تاریخ تولدش را به خاطر ها آورد

و از تاریخ بعدی با اشک یاد کرد،

اما گفت آنچه بیش از این دو اهمیت دارد

خط فاصله میان این دو تاریخ است.

(1998-1934)

He noted that frist

Came her date date of brith and

Spoke the following date with tears

But he said what mattered most of all

Was the dash between those years.

(1934-1998)

آن خط نشان دهنده دورانی است

که روی زمین زندگی کرده است...

و اکنون تنها کسانی که و را دوست داشتند،

می دانند آن خط کوتاه چه قدر می ارزد.

 

 

 

For that dash represents all the time

That she spent alive on erath…

And now only those who loved her

Know what that little line is wroth

مهم نیست چه قدر دارایی داشته باشیم، اتومبیل...خانه...پول نقد،

مهم این است که چه طور زندگی کنیم و چه قدر دیگران

را دوست بداریم. مهم این است که آن خط فاصله

را چه طور بگذرانیم.

For it matters not. How much we own.

The cars… the house…the cash.what

Matters is how we live and love

And how we spend our dash.

پس به این خط طولانی و دشوار فکر کنید...

آیا در این مسیر چیزی هست که بخواهید تغییرش دهید

چرا که هرگز نمی دانید چه مدت زمان برایتان باقی است

تا آن را اصلاح کنید

So think about this long and hard…

Are there things you you'd like to change?

For you never know how much time is left

That can still be rearranged.

کاش می توانستیم سرعت مان را کم کنیم تا بفهمیم

چه چیزی حقیقی و چه چیزی واقعی است،

و سعی کنیم بفهمیم دیگران چه احساسی دارند.

 If we could just slow

Down enough to

Consider whats true and

Real and always try to

Understand the way other

People feel.

و دیرتر به خشم بیاییم و بیشتر قدردانی کنیم.

And be less quick to anger

And show appreciation more

اطرافیانمان را دوست بداریم خیلی بیشتر از گذشته

And love the people in our

Lives like weve never loved before

اگر به یکدیگر احترام بگذاریم ، و به هم بیشتر لبخند بزنیم ...

و یادمان باشد که این فاصله بخصوص ممکن

است خیلی کوتاه باشد.

If we treat each other with

Respect and more often wear a smile…

Remembering that this special dash

Might only last a little while.

در نتیجه، وقتی درباره شما می گویند

و اعمال زندگی تان را بازگو می کنند...

به نحوه ای که خط فاصله تان را گذرانده اید

مباهات خواهید کرد.

 So when your eulogy's being read

With your life's actions to rehash…

Would you be proud of the things they

Say about how you spent your dash.

 

 

 

 

 


عشق. ازدواج
ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱   کلمات کلیدی:

روزی در کلاس فلسفه استادی دانا و باهوش مشغول توضیح دادن درباره عشق و ازدواج بود. کلاس که تمام شد یکی از شاگردها به سراغ فیلسوف پیر رفت  و پرسید:« استاد با یک مثال ساده برایم توضیح دهید که عشق و ازدواج یعنی چی؟»پیره دانا فکری کرد و به شاگردش گفت:« به گندمزار برو و پردانه ترین خوشه گندم رابیاور، اما به یاد داشته باش در هنگام عبور از گندم زار حق نداری به عقب برگردی تا خوشه ای را که قبلاً دیده ای بچینی!»شاگرد جوان به گندمزار رفت و پس از چند ساعت دست خالی برگشت . فیلسوف پیر پرسید:«پس چه شد؟» شاگرد با حسرت جواب داد:« هرچه در گندمزار جلوتر می رفتم خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید یافتن پرپشت ترین خوشه، تا انتهای گندمزار رفتم، غافل از اینکه هرچه به انتهای گندمزار نزدیک می شدم، خوشه ها کم پشت تر می  شدند!» پیرمرد سری تکان داد و گفت:« حال به گلستان برو و زیباترین شاخه گل را بیاور، باز هم یادت باشد حق برگشتن به عقب را نداری» شاگرد جوان اطاعت کرد و به گلستان رفت و این بار چند دقیقه بیشتر طول نکشید  که با یک شاخه گل معمولی برگشت. بعد هم در مقابل سوال استاد گفت:« چون تجربه گندمزار را داشتم ، اولین گل قشنگی را که دیدم انتخاب کردم، چیدم و آوردم...»

فیلسوف پیر خندید و گفت:«عشق و ازدواج یعنی همین...، کسی که در عشق شکست بخورد، چشمانش طوری باز می شود که در ازدواج دچار وسواس نشود!»

 


تولدت مبارک وبلاگ عزیزم
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٧   کلمات کلیدی:

سپاس خدای مهربون

انگار همین دیروز بود تو سایت دانشگاه نشسته بودیم و داشتیم طبق معمول دوران دانشجویی همه دانشجوها تحقیقاتمون رو انجام می دادیم که نگار جون بهم گفت حنا بیا یه وبلاگ درست کن منم بهش گفتم من که نمی دونم چی کار باید بکنم اما نگار لطف کرد و برام طرح اولیه یه وبلاگ رو درست کرد و در آخر وقتی پیام تبریک سایت رو دیدیم بهم گفت که هر وقت مشکلی داشتم کمکم می کنه.خلاصه امروز یک ساله که من وبلاگ می نویسم.

سپاس خدای را که به من عمری داد و تونستم باز هم قلم به دست بگیرم و در دنیای مجازی بنویسم. دنیای مجازی که به من خیلی چیزها رو آموخت. این که می گم خیلی چیزها واقعاً احساس می کنم اینجوری بوده چون توی این یک سال خیلی چیزها رو  از ارتباط آدم ها با هم توی این دنیای مجازی یاد گرفتم یاد گرفتم خوبی ها بدون اینکه ببینی.

وقتی داشتم برای اولین بار وبلاگ رو به دوستای وبلاگ نویس معرفی می کردم فکر نمیکردم که یه روزی بچه های خوب پرشین بلاگ رو ببینم اما وقتی برای اولین بار تو نمایشگاه کتاب همدیگرو دیدیم ،وقتی توی نمایشگاه رسانه های دیجیتال با بچه های وبلاگ نویس هم کلام شدم فهمیدم که چقدر می توان ساده وبی آلایش بود فهمیدم که هنوز هم خیلی ها هستن که با وجود اینکه توی دنیای مجازی کار می کنن اما شخصیت واقعی دارن، دنیای مجازی به اونا شخصیت مجازی نداده.لازم میدونم از عزیزم نگار یه تشکر ویژه داشته باشم و امیدوارم که به همه آرزوهای خوب و قشنگش برسه.

خلاصه دوستای عزیز امیدوارم که از این به بعد بتونم با مطالب مفید در خدمت شما عزیزان باشم و وقتی به وبلاگم می آید و لطف می کنین و سر میزنین پشیمون نشین البته فعلاً دیگه نمی تونم بیام چون حسابی مشغول درس خوندن واسه کنکور ارشد و همین طور آزمون آیلتس هستم. برام دعا کنید.

موفق و سربلند باشید.

 

 

 


غیر قابل حل
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۳   کلمات کلیدی:

 

 

غیر قابل حل

روزی دو تن از شاگردان کنفوسیوس به سراغ آن حکیم بزرگ رفتند و پرسیدند :« فاصله میان به وجود آمدن یک مشکل غیر قابل حل و پیدا کردن راه حل مشکل چقدر است؟»

کنفوسیوس فکری کرد و گفت:« به فاصله زانو تا کف زمین!»

شاگردان چیزی نفهمیدند، چند روز فکر کردند.اولی گفت:« منظور استاد این بوده که نباید زانوی غم بغل گرفت.»

دومی گفت:« نه، کنفوسیوس حرف بی معنی نمیزند!»

پس دوباره سراغ استاد رفتند و توضیح خواستند.کنفوسیوس گفت:« شما گفتید فاصله یک مشکل غیر قابل حل تا راه حل آن چقدر است؟ پاسخ پیداست، غیر قابل حل را فقط خداوند حل می سازد، پس در چنین مواقعی انسان باید روی زمین زانو بزند و خودش را به خاک بنشاند تا بلکه خداوند مشکلش را حل کند.!»

 

 


ایوان دلتنگی ام
ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٩   کلمات کلیدی:

ای ارحم الراحمین، ای تو بزرگی که در زمین و زمان نمی

 گنجی و از همه آرزوهای من بزرگتری! ای کسی که هیچ

نقاشی نمیتواند تو را به تصویر بکشد.ای بلند مرتبه ای که

پرنده عقل آدمیان به دامنه جبروت تو نمیرسد، مرابا عظمت

 نامت آشنا کن!

ای مهربان تر از همه پیامبران ، ای روشن تر از ستاره های

 بی نشان و خورشید های هفت آسمان، مرا از دره های پر

 برف و خیابانهای مه الود روز مرگی بیرون بیار!

ای خدای درختان افرا، ای آفریننده پروانه ها و زنجره ها،

 دلم را از سنگها جدا کن و مرا با عشقی آشتی بده و بهترین و

 خوشبوترین کلمات را نصیبم فرما

ای خدای غریبی که گاهی نامت را فراموش میکنم، مرا در

 ایوان دلتنگی با فانوسهای خسته ام تنها مگذار و باران را زا

 من دریغ مدار!عطر بکر آدم و حوا را در جانم بریز.

ا ی خدای کوچه های کودکی ام، ای سبزتر از درخت گردوی

 حیاط پدر بزرگ، ای زیباتر از شبهای شرجی شمال،

رویاهای سرگردانم را به دریای مواج معرفت برسان!

ای خدای وقتهای ملایم عاشق شدن ، می خواهم شاعری

 پرهیزگار باشم و جز تو به کسی دیگر عشق نورزم.دستهایم

 را رها مکن اجازه نده گردبادهای گناه مرا به بیراهه ببرند.

ای خدای سپیده دمان، درهای فرسوده هزار ساله را به رویم

 باز کن و پنجره های پنج هزار ساله را بی پرده وسعت ببخش

تا نور تورا بهتر ببینم  تا نور سپید تو را در درونم شکوفه

 کند و من شبیه صبح شوم.

ای خدای نان و کلمه، می خواهم از پشت صداهای مبهم بیرون

بیایمو صدای واضح تورا ستایش کنم.می خواهم از ابر کبود

 و درخت کندر و ساقه ها یپیچک و رودخانه وحشی و

خورشید تابستان پله و پل بسازم و قدم به قدم به تو نزدیک تر

 شوم.

 

 


← صفحه بعد صفحه قبل →