نظرات
ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٦   کلمات کلیدی: نظر ،دوست ،فرهنگ ،اینترنت

با عرض سلام خدمت شما همه بازدیدکنندگان محترم

صبح که داشتم نظرات وبلاگم رو نگاه می کردم با نظری غیر دوستانه و کاملاً با لحنی بی ادبانه که در شأن دنیای مجازی نیست روبرو شدم با نظری که وقتی دیدم آنچنان عصبی شدم که نمی دونستم واقعاً چیکار کنم.

از همین جا به کسی که این نظر رو گذاشته میگم که در شان کسی که با دنیای مجازی کار میکنه نیست که با الفاظی رکیک نظر خودش رو نسبت به نویسنده وبلاگ اعلام کنه. اونم چی در نظر عمومی که شاید دوستی، مدیری یا همکاری اونو می خوند و شاید هم خونده. بلاخره نمیدونم برای چی این کار رو کردین اما مطمئن باشید ذره ای به شخصیت من لطمه نخورد بلکه خودتون با این کار زیر سوال رفتید...

کاش قبل از اینکه استفاده از اینترنت در دنیای ما عادی بشه فرهنگ استفاده از اون زودتر عادی می شد.


بخاری هیزمی
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳   کلمات کلیدی: هیزم ،هاکان ،سرما ،یورو

«یعقوب خان» یکی از تجار استانبول بود که جز یک پسر هیچ کس را نداشت، اما هیچ وقت با پسرش که نام او «هاکان» بود بیرون نمی رفت، چرا که «هاکان» نوجوان دوازده ساله معلول جسمی بود و هنگام راه رفتن دست و پایش طوری تکان می خورد که باعث خنده دیگران می شد. «یعقوب خان» فقط اجازه می داد «هاکان» شبها یک ساعت از خانه بیرون برود ، هر بار هم به او یک یورو می داد تا هرچه دوست دارد برای خودش بخرد ، اما «هاکان» به پدرش گفته بود می خواهد پولهایش راجمع کند تا ماشینی که هفت هزار یورو قیمت دارد بخرد! سالها گذشت و هاکان به بیست سالگی رسید و پدرش نیز بسیار ثروتمند شده بود اما پدر همچنان با پسرش مثل یک غریبه زندگی می کرد ،تا یک شب زمستانی وقتی یعقوب خان به خانه رسید ، آنقدر سردش بود که به پسرش گفت« من سردمه که نمیتونم بخاری هیزمی را روشن کنم تا من لباسم رو عوض میکنم بخاری را روشن کن فقط زود باش که دارم یخ میزنم پسرجان»

«هاکان» از جابرخاست و بیرون رفت یعقوب خان هم در اتاقه خودش لباسهایش را عوض کرد و برگشت داخل هال دید شعله ای آبی از بخاری هیزمی بلند شده و اتاق حسابی گرم است پدر کنار بخاری نشست و رو به پسرش گفت:  «چطوری به این سرعت تونستی هیزمها رو روشن و این آتش رو مهیا کنی؟»

«هاکان» با معصومیت پاسخ داد «هیزمها به خاطر باران خیس بود اما چون شما سردتان بود دلم سوخت 6480 یورویی را که در این چند سال جمع کرده بودم، جای هیزم ریختم داخل بخاری تا شما گرم بشین! »

یعقوب خان که می دانست پسرش فقط 520 یورو کم دارد تا ماشین محبوبش را بخرد «هاکان» را در آغوش کشید و گریست و گفت «چرا در همه این سالها تورا نمی دیدم»