زندگی
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٧   کلمات کلیدی:

به آرامی آغاز به مردن می کنی، اگر سفر نکنی، اگر کتابی نخوانی

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی

اگر از خودت قدردانی نکنی

به آرامی آغاز به مردن میکنی.

اگر برده ی عادات خود شوی، اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...

اگر روزمرگی را تغییر ندهی، اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی، یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر از شور و حرارت ، از احساسات سرکش

و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا می دارند،

 و ضربان قلبت را تند تر می کنند، دوری کنی...

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر هنگامیکه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،

اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زندگی ات ورای مصلحت اندیشی بروی

امروز زندگی را آغاز کن!

امروز مخاطره کن!

امروز کاری کن!

نگذار که به آرامی بمیری!


در ایوان خیال
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۱   کلمات کلیدی:

خدایا،تمام سنگریزه های دنیا را یکی یکی به طرف شیطان پرتاب میکنم.دوست دارم فقط تو مقیم قلب من باشی و حرفهایم را فقط به تو بگویم.

خدایا، گاهی نه پنجره ی دارم و نه جاده ای و نه رودخانه ای و نه حتی چند بوسه کوچک تا به سراغت بیایم. گاهی هوا پر از کلمه و دورو برم لبریز از نور و پرنده می شود.اما افسوس که بالی بر شانه هایم ندارم.

خدایا، آرزو می کنم که گل بنفشه ای باشم کنار یکی از جویبارهای بهشتی و یا دریا که همه نامهای تو را بلد است و می تواند درباره دستهای تو با نسیم ناشناس گفتگو کند. 

خدایا، من عاشقی خسته ام که هر روز در ایوان خیال می نشینم و گیسوان خیس باران را شانه می زنم.من از ابریشم های قرمز و کتانهای نقره ای ، شالی برایت بافته ام و بی آنکه فرشتگانت با خبر بشوند آن را به تو تقدیم میکنم.

خدایا، نمی دانم صدایم ، صدای نحیف و لاغرم از میان این همه ستاره و سیاره میگذردو به بارگاه نورانی تو میرسد یا نه.آیا مرا این  پایین میان علفهای هرز و سنجاقک های رنگارنگ و لیموزاران انبوه میبینی؟

خدایا، نمیدانم در آغوش مهربان تو جایی برای من هست؟ آیا می توانم مشق هایم را چون کودک بازیگوش به تو نشان دهم و بیمی از جریمه نداشته باشم؟آیا میتوانم از باغ های رودبار برایت زیتون بچینم و از کوهستان دماوند کاسه ای برف بیارم؟

خدایا، ای که همه باغ های دنیا با یک اشاره تو بیدار می شود و حتی سنگها را می توانی به گلی سرخ تبدیل کنی، ای که هر روز هزاران خورشید در چشمان تو به دنیا می آیند و اگر یک لحظه پلکهایت را باز نکنی، جهان برای همیشه تاریک خواهد ماند ، آیا میتوانم سرم را بالا بگیرم و ستونهای آسمانت را بشمارم و نام کوچکم را روی دیوار ملکوت بنویسم؟