برای تو مینویسم
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٠   کلمات کلیدی:

خدایا، همه جا می توان با تو حرف زد ،  چه در دهکده ای  گمنام و چه در شهری پر از دود و آهن و گناه. تو را در همه جا می توان دید. چه در بیشه ای بکر و دست نخورده و چه در اسمان خراشهای مغرور که از ابرها بالاتر رفته است و دست بادها نیز به ان نمیرسد.

خدایا، قلم را با واژه های زیبا پر می کنم تا از تو بنویسم. هر چه از تو مینویسم شبیه باران است. شبیه ترانه و گندم.شبیه دردهای خاکستری مردم.شبیه قطره های زلال اقیانوس و شعله های زرد و ابی یک اقیانوس.

خدایا، شبهای بی صدا از کنار عرش می گذرم و قلب کوچکم را به تو تقدیم می کنم و هر چه در جیبهایم دارم، به گل فروش می دهم و برای تو چند شاخه گل سرخ می خرم. اگر به من لبخند بزنی . تو را با خود به اتاقم میبرم و تمام شمع های بی پروانه را پیش پای تو روشن می کنم.

خدایا چگونه به تو بگویم دوستت دارم؟ با چه زبانی و چه واژه ای؟

خدایا ، شنبه ها شنبه ها که به فطرت خود نزدیک ترم، تورا بهتر میبینم. گاهی با من سر سفرخ صبحانه می نشینی و می توانم لقمه ای نان و پنیر به تو تعارف کنم و ازت  بخواهم گناهانم را در دفتر فرشتگانت ثبت شده است، مهربانانه پاک کنی.

خدایا ، پنج شنبه ها که برزخ را در اطرافم میبینم.به احترام مردگان از صندلی ام برمی خیزم و سراغت را از آنها می گیرم. روی پیشانی مادر بزرگم که در کودکی به برزخ رفته است ، نام قدیم تو می درخشد. بوی تازه حلوا مرا تا چند قدمی بهشت می برد و من دست در دست تو به همه بهشتیان سلام میکنم و آنگاه خوشحال و سبکبار به خانه میروم.