رای گیری
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٢   کلمات کلیدی:

قرار شد مدیر عامل بعدی شرکت، از بین ١٢ عضو هیات مدیره انتخاب شود ، به صورت پنهان همان طور که پیش بینی می شد، « رابرت» و « مارک» بیشترین آرا را آوردند، روی شش برگ نام یکی  و روی شش برگ دیگر نام دیگری را نوشته شده بود. بنابر قانون شرکت، قرار شد روز بعد رای گیری شود. بعد از تعطیلی شرکت« رابرت» به سراغ « مارک » رفت و با دادن چند هزار دلار به او راضی اش کرد که فردا « مارک» هم به او رای دهد، اگر پنج بر هفت به نفع « رابرت» تمام می شد مشخص می شد که « مارک» به قولش عمل کرده بود. فردا رای گیری انجام شد و «رابرت» در کمال حیرت دید که ارا« ١٠به ٢ » به نفع رقیبش است. او از روی دست خط آن یک رای مطمئن شد که « مارک» به قولش عمل کرده. ولی«رابرت» هرگز نفهمید که در آخرین ساعات شب قبل مارک به هر کدام از پنج  نفری که به « رابرت » رای داده بودند، نفری ١۵ هزار دلار رشوه داد تا به نفع او رای بدهند. 


یاد
ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٢   کلمات کلیدی:

صبح که ازخواب بیدار شد، از پنجره به بیرون نگاه کرد. هوا آفتابی بود. در ختان شکوفه کرده بودند. یاد کودکی اش افتاد. خودش را در آیینه تماشا کرد. حسابی پیر شده بود. آهی کشید و گفت:

-کاش من هم یک شکوفه بودم. یک شکوفه ریبا. ناگهان بادی وزید. شاخه ها تکان خوردند و بعضی شکوفه ها بر زمین ریختند. لبخندی زد و زیر لب زمزمه کرد: همه یک روز از شاخه بر زمین می افتیم.


نامه
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٩   کلمات کلیدی:

همه اهالی روستای باباپور - در نزدیکی بمبئی می دانستند که «سان جی» عاشق دختر کدخدا «رزوا» میباشد، اما کدخدا که دوست داشت دامادی ثروتمند نصیبش شود به «سان جی» جواب منفی داد «سان جی »همچنان امیدوار بود که دوست دوران کودکی اش «جلانو» که سالها قبل به شهر رفته و حالا به عنوان پزشک به روستای باباپور برگشته بود به خواستگاری «رزوا »رفت که البته کدخدا بلافاصله موافقت کرد اما وقتی «جلانو »از خانه کدخدا خارج شد مادر «سان جی» به در خواست پسرش به سراغ «جلانو »رفت و به او گفت که دوست دوران کودکی اش عاشق «رزوا» است و... و قضیه بی پولی پسرش را هم گفت از فردای ان روز« سان جی »که خجالت می کشیدبا دوست قدیمی اش روبرو شود ، دورادور «جلانو »را زیر نظر داشت و موقعی که دید «جلانو »هنگام غروب دور از چشم مردم روستا نامه ای را به دختر کدخدا، طوری خشمگین شد که در دل تاریکی و از پشت با تفنگ شکاری «جلانو» را به قتل رساند و جنازه اش را داخل چاهی انداخت و به خانه رفت.

اما دقیقه ای نگذشته بود که «رزوا »با خوشحالی به نزد او آمد و گفت: «سان جی، تو باید به داشتن دوست با معرفتی مثل «جلانو »افتخار کنی، او یک ساعت قبل نامه ای به من داد که در آن نوشته بود ، به خاطر تو از من میگذره ، در ضمن یک چک ده هزار روپییه ای هم داخل نامه گذاشت تا تو بتونی پدرم رو راضی کنی و ....»

« سان جی» اما انگار مغزش از کار افتاده بود. 


هدیه پدر
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٧   کلمات کلیدی:

آن روز « الفرد» با معدل عالی از دانشکده حقوق فارغ التحصیل شده بود حالا نوبت پدرش بو د تا به قولی که به او داده بود ادا کند. دو ماه بود که ماشین اسپرت زیبایی پشت شیشه های یک نمایشگاه ، نظر الفرد را به خودش جلب کرده بود و پسر جوان نیز از پدرش - که وضع مالی خوبی داشت درخواست کرده بو د که به عنوان هدیه فارغ التحصیلی و وکیل شدنش ، آن ماشین را به برایش بخرد ، چرا که می دانست پدرش توانایی خرید اتومبیلی گرانتر را هم دارد و پدرش نیز درخواست او را قبول کرده بود و به او قول خرید را داده بود . بلاخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و« آلفرد» پس از پایان جشن دانشگاه به خانه آمد و یکراست به اتاق پدرش رفت . پیرمرد که چند ماهی می شد به شدت مریض شده بود ، رو به آلفرد کرد و گفت: تو باعث افتخار منی پسرم» بعد هم جعبه ای که اندازه یک کتاب بود به پسرش داد. اما آلفرد وقتی در جعبه را باز کرد و داخل آن یک کتاب مقدس - انجیل- را دید که طلاکوب شده بود ، خشمگین شد و جععبه را در آغوش پدر انداخت و فریاد زد: دروغگو ... تو با این ثروتت برای من انجیل می خری ... تو در حالی کتاب مقدس را به من هدیه می دهی که در آن نوشته دروغ گفتن کار زشتی است. پدر تو دروغگویی»

« آلفرد» با فریاد اینها را گفت و از اتاق خارج شد و چند دقیقه بعد چمدان به دست خانه را ترک کرد.

یک سال و نیم بعد از فارغ التحصیل شدن « آلفرد» می گذشت و او با اینکه کار وکالت را انجام می داد اما وضع مالی خوبی نداشت، چند بار تصمیم گرفته بود به پدرش که در شهر دیگری بود- تلفن بزند اما منصرف شد، تا اینکه خبر سید که پدرش مرده است.

« آلفرد » بنا به وصییت پدر صاحب ثروت عظیم او شده بود ، وارد اتاق شده بود و جعبه چوبی را دید و با حسرت با دیگر آن را باز کرد و کتاب مقدس توی جعبه را بیرون کشید و چشمش به سوئیچ و سند اتومبیل اسپرت افتاد- که ته جعبه خاک گرفته بود- اشک به چشمانش جاری شد.


تبریک
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٧   کلمات کلیدی:

زندگی تان به زیبایی گلستان ابراهیم و پاکی چشمه زمزم

عید قربان روز تجلی ایثار ابراهیمی بر شما عزیزان مبارکهورا