طمع
ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٢   کلمات کلیدی:

جبران خلیل جبران می نویسد:

در سفری که به دور دنیا داشتم در جزیره ای لم یزرع به موجود هولناکی برخوردم که سری همچون سر انسان و سم های آهنین داشت. آن موجود هولناک بی انقطاع زمین را می خورد و آب دریا را می آشامید. مدتی طولانی به تماشا ایستادم. سپس نزدیک شده و پرسیدم:

- ایا هنوز سیر نشده ای؟ آیا شکم تو چاه ویل است و گرسنگی و تشنگی ات را پایانی نیست؟

موجود هولناک در جواب من گفت:

- چرا، چرا به راستی که سیر شده ام، بلکه کارم از سیری گذشته و  از خوردن و آشامیدن به درد آمده ام، اما وحشت من از این است که تا فردا زمینی برای خوردن و دریایی برای آشامیدن باقی نماند.


 
ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٢   کلمات کلیدی:

ایمن فاکس انگلیسی در مقاله ای می نویسد:

خیلی سال قبل وقتی برای نخستین بار پا به آمریکا گذاشتم، چیزهایی در آنجا دیدم که هرگز ندیده بودم؛ مانند سلف سرویس.

روز دوم یا سوم حضورم در آمریکا بود. نزدیک ظهر بود که برای خوردن نهار وارد یک رستوران شدم و طبق معمول پشت میز نشستم و منتظر ماندم تا گارسون برای گرفتن سفارش غذا بیاید. بعد هم طبق عادت کتابی را که همراهم بود باز و شروع به خواندن کردم . نزدیک به پنج دقیقه گذشت اما از گارسون خبری نشد. چیزی نگفتم و نگاهی به چند مشتری تازه وارد انداختم و دوباره رفتم توی کتاب.

این بار بیشتر از ده دقیقه گذشت، تعجب کردم که چرا کسی برای پذیرایی نمی آید؟ موقعی که دیدم چند نفر که پس از من وارد رستوران شده اند مشغول غذا خوردن هستند عصبانی شدم و رو به یکی از مشتری ها گفتم:« در کشور شما نوبت معنایی ندارد؟ اصلاً چرا کسی نمی آید از من سفارش غذا بگیرد؟»

مرد لبخند تمسخرآمیزی زد و ماجرای « سلف سرویس» را برایم توضیح داد. چقدر خجالت کشیدم بماند، بی اختیار با خودم گفتم: زندگی هم یک « سلف سرویس» است ، فرصتهای متعددی برای همه وجود دارد، بعضی ها به سراغ موقعیت های آسان می روند، برخی دیگر فرصت های مشکل را انتخاب می کنند، هر دو جماعت هم خوشبخت می شوند ، یکی کمتر و دیگری بیشتر، در این کسانی بازنده اند که منتظر میمانند تا گارسون زندگی به سراغشان بیاید و آنها را خوشحال کند، در حالی که فقط دارند عمرشان را تلف می کنند.

 


آغاز
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۱   کلمات کلیدی:

باسلام و عرض ادب خدمت همه بازدید کنندگان عزیز

از اینکه به جمع شما پیوستم خیلی خیلی خوشحالم لازم میدونم از خانم نیک نفس که در راه اندازی این وبلاگ من رو کمک کردند تشکر کنمقلبقلب و دیگر اینکه با مطالب تازه در خدمت شما عزیزان هستم.با ارزو ی موفقیت برای همه بچه های پرشین بلاگبامن حرف نزن


پایئز
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٠   کلمات کلیدی:

از چهره طبیعت افسونکار

بر بسته ام دو چشم پر از غم را

تا ننگرد نگاه تب آلودم

این جلوه های حسرت و ماتم را

پایئز ، ای مسافر خاک آلوده

در دامنت چه چیز نهاده داری

جز برگ های مرده و خشکیده

دیگر چه ثروتی به جهان داری

در دامن سکوت غم افزایت

اندوه خفته می دهد آزارم

ان ارزوی گمشده می رقصد

در پرده های مبهم پندارم

پایئز ، ای سرود خیال انگیز

پایئز، ای ترانه محنت بار

پایئز، ای تبسم افسرده

بر چهره طبیعت افسونکار