ای ابر بهارین!
ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٦   کلمات کلیدی:

این چه بهاری است؟

چه ناز انگشتای بارونی است که در این باغ تنها یک درخت را می نوازد.

به دیگر درخت ها کاری ندارد!

این باغ در برابر این ابر سرشاری که تنها بر روی یک درخت

باریدن گرفته است چه می کند؟

جز اینکه همه درخت های دیگر شاخه های دست هایشان را

به خشم بر آسمان بلند کنند

و به ابر خطاب کنند و با فریاد بگویند

ای ابر بهارین!

که ناگهان با اشک های نگون سار بر روی این باغ خیمه زده ای

و غرش می کنی،

برق می زنی،

ای ابر بهاری

ای باران اردیبهشتی تو نمی فهمی!

درختان این باغ همه تشنه اند!!!

ما درختان این باغ پژمرده پامال زمستان ها همگی تشنه ایم.

تشنه بارانیم،

به جوی های خشکی که از پای ما میگذرند منگر!

این جوی های بزرگ آب ندارند،

آب دارند اما به ریشه ما نمی رسند،

به ریشه ما میرسند

اما آب هایی شور و تلخ و آلوده اند!

ما همه درخت های این باغ

در کنار جوی های پر آب همچنان تشنه ایم.

تشنه بارانیم

گرد و غبار سال ها را از شاخ و برگ های پیر و پژمرده و خشک آلوده ما بشور

ما را بنواز

ما نیز همچنان درخت پنهانی درون باغ می توانیم بشکفیم

از نو بشکفیم

برگ های پیر سال های پیش را بریزیم

و ناگهان در زیر نوازش های تو به شکوفه بنشینیم،

ما نیز چشم به راه شکفتن های تازه ایم،

شور و شوق صد جوانه با من است

با ما است...

                                             (دکتر علی شریعتی)

دوستان عزیز سلام:لبخند

پیشاپیش سال نو را به همه شما دوستان عزیز تبریک عرض نموده و امیدوارم سالی سرشار از موفقیت و سلامتی رو داشته باشید.

لازم می دونم یادی کنم از عزیزانی که شاید الان دیگه کنارمون نیستن و از پیش ما برای همیشه رفتن. یاد مادر بزرگ عزیزم که همیشه برای من زنده است و هنوز با گذشت ٩ ماه از نبودنش جای خالیش احساس میشه.سال جدید بدون عزیزان خیلی سخته اما با تقدیر الهی نمیشه کاری کرد.

سال خوبی همراه با بهترین ها رو برای شما عزیزان آرزومندم.خنثی


عذرخواهی
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٥   کلمات کلیدی:

با سلام خدمت همه دوستای عزیز

امیدوارم حال همتون خوب باشه لبخند

  دیگه ترم آخره و درگیر امتحان کارشناسی ارشد و یه سری مسائل جور واجور قهربودم واسه همین نتونستم به وبلاگم برسم.

خب از این به بعد سعی می کنم با مطالب زیباتر در خدمت شما عزیزان باشم .موفق و سربلند باشید.لبخند

 

 


باد خنک
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٥   کلمات کلیدی:

روزی مردی از شهری دیگر آمد و مهمان خانه دوستش شد و شب را هم آنجا ماند. صاحبخانه برای اینکه او راحت بماند زن و فرزندانش را به خانه مادر بزرگ برد. اواخر شب بود که با قطع برق ، فضای اتاق کاملا تاریک شد و کولر هم خاموش شده بود، گرمایی غیر قابل تحمل فضا را پر کرد. مرد میهمان سعی کرد در آن تاریکی پنجره را باز کند تا هوای خنک به داخل بیاید، اما وقتی متوجه شد که پنجره ها قفل است و کلید هم ندارد ، از روی ناچاری یکی از شیشه ها را شکست تا قدری باد خنک به داخل بیاید، کارش نتیجه داد و حالا دیگر احساس گرما نمی کرد، تا صبح به راحتی خوابید، اما صبح وقتی بیدار شد، دید که اشتباهی شیشه کتابخانه را به جای شیشه پنجره شکسته است. به باد خنک دیشب فکر کرد و تازه متوجه معنی تلقین شد.